یکشنبه شب مامان بابام می رسیدند .
منهم دوست داشتم برم فرودگاه دنبالشون هرچند که مامان صد دفعه گفته بود که
روز نیمه شعبانه و خیابون ها خیلی شلوغه و نریم فرودگاه .
ولی من به عمم گفتم که می خوام برم فرودگاه و عمم گفت :آخی دوست داره بره فرودگاه
از لحن عمم خوشم نیومد انگار داره راجع به یه بچه دو ساله حرف میزنه .
حالا فکر نکنین عمم سنش بالاستو مثل مامان بزرگا همه رو بچه میبینه.
خودش حدود 25 سال بیشتر نداره و تازه یک ساله که رفته خونه بخت .
عمم بعد از یکمی فکر کردن گفت :می خوای قبلش بریم سینما؟
منم که خیلی وقت بود رنگ سینما رو به خودم ندیده بودم گفتم :
آره ولی سینما آزادی ها!
شب که شوهر عمم اومد بهش گفتیم و اونم قبول کرد.
عمم گفت که فیلم سربلند رو دوست داره ببینه ولی من اصلا
از فیلمش خوشم نمیومد و بالاخره زورشون کردم که
فیلم همیشه پای یک زن در میان است رو بریم ببینیم.
با اینکه میدونستم فیلم مسخره ایه ولی دوست داشتم فیلمشو ببینم.
خلاصه اینکه زنگ زدیم سینما و قرار شد فردا سانس پنجش رو ببینیم
که ساعت 8 هم فرودگاه باشیم چون اون ساعت هواپیما مامانم اینا میشینه.
ادامه دارد ...
نوشته شده در Wed 20 Aug 2008ساعت 1:45 PM توسط maedeh
|



