تبليغاتX
!نمیدونم
 

یکشنبه شب مامان بابام می رسیدند .

منهم دوست داشتم برم فرودگاه دنبالشون هرچند که مامان صد دفعه گفته بود که

روز نیمه شعبانه و خیابون ها خیلی شلوغه و نریم فرودگاه .

ولی من به عمم گفتم که می خوام برم فرودگاه و عمم گفت :آخی دوست داره بره فرودگاه

از لحن عمم خوشم نیومد انگار داره راجع به یه بچه دو ساله حرف میزنه .

حالا فکر نکنین عمم سنش بالاستو مثل مامان بزرگا همه رو بچه میبینه.

خودش حدود 25 سال بیشتر نداره و تازه یک ساله که رفته خونه بخت .

عمم بعد از یکمی فکر کردن گفت :می خوای قبلش بریم سینما؟

منم که خیلی وقت بود رنگ سینما رو به خودم ندیده بودم گفتم :

آره ولی سینما آزادی ها!

شب که شوهر عمم اومد بهش گفتیم و اونم قبول کرد.

عمم گفت که فیلم سربلند رو دوست داره ببینه ولی من اصلا

از فیلمش خوشم نمیومد و بالاخره زورشون کردم که

 فیلم همیشه پای یک زن در میان است رو بریم ببینیم.

 با اینکه میدونستم فیلم مسخره ایه ولی دوست داشتم فیلمشو ببینم.

خلاصه اینکه زنگ زدیم سینما و قرار شد فردا سانس پنجش رو ببینیم

که ساعت 8 هم فرودگاه باشیم چون اون ساعت هواپیما مامانم اینا میشینه.

ادامه دارد ...

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در Wed 20 Aug 2008ساعت 1:45 PM توسط maedeh | wwww.TempFa.com
 

دیشب عموم لطف کردن و به قول خودشون جوونهارو شام بردن بیرون .

جرقه این مهمونی هم از اینجا زده شد که مامانم اینا نیستن و بهتره منو ببرن بیرون.

بعد از این تصمیمشون که خالی از ترحم هم نبود  چند تا مناسبت دیگه هم قاطیش کردنو

گفتن به مناسبت عید و سالگرد عقد دختر گرامشون غیر از مائده بقیه جوونهای فامیلمون رو ببریم بیرون.

جاتون خالی رفتیم آواچی .

لوس بازی دختر عموم و نامزدش هم بهش اضافه شدو خلاصش این شد که این پسر عاشق

یه دسته گل مثل دسته گل عروس خرید و کیک هم به همراه شمع گرفتن و بعد از  شام رفتیم

 پارک شریعتی تا دل این دوتا مرغ عشق رو بدست بیاریم

و اولین سالگرد عقدشون رو این شکلی بگیرن.

wwww.TempFa.comنوشته شده در Sun 17 Aug 2008ساعت 12:17 PM توسط maedeh | wwww.TempFa.com
 
 
امروز مامان و بابام رفتن کیش البته خیلی هم به من گفتن که باهاشون برم
ولی تا حالا سه بار رفتم و دوست نداشتم توی این گرما دوباره برم.
ساعت چهار پروازشونه و بابام از مغازش میره فرودگاه و مامان هم چند دقیقه پیش
 رفت فرودگاه تا بابام رو هم اونجا ببینه.
بعد از اینکه مامان کلی نصیحتم کرد  بالاخره از خونه رفت بیرون.
منم تا درو بستم ومامان از پله ها رفت پایین زدم زیر گریه مثل یک بچه ای که
مامانشو گم کرده باشه گریه میکردم این اولین باری بود که مامان وبابام باهم
بدون من مسافرت میرن.
 حالا نمیدونم این چهار روز رو بدون اونها چه طوری بگذرونم.
 
 
wwww.TempFa.comنوشته شده در Thu 14 Aug 2008ساعت 3:15 PM توسط maedeh | wwww.TempFa.com